چرا یه عده میگن سه شنبه یه عده جمعه
چه خبره؟
کسی میدونه از این جهنم بی اینترنتی کی نجات پیدا میکنیم؟
جدا از همه تلخی ها و تاریکی های که هست و جدا از هر جناح و طرفی میبینم تو این عصر و زمان ادم ها خیلی وحشتناک شدن خیلی
ادمها به خاطر بقا حاضرن همو بخورن
دیگه انسانیت الان خیلی بی معنیه خیلیییییی
و این از همه منو وحشت زده تر کرده
مگه این دنیای لعنتی چی داره که ادم شرفشو بزاره زیرپاش؟
این پول چه قدرتی داره که ادم خیلی کارها کنه
از این عصر و دوران متنفرم
دوست دارم برگردم عقب عقب موقعی که وژدان معنا داشت ...ادم ها انقدر در برابر هم بی رحم نبودن
خیلی دنیای ترسناکیه
افسردگیم به حد خیلی بالایی رسیده طوری که دیگه کاری از قرص هامم بر نمیاد ..مشت مشت قرص خوردن هم بی فایدست
داشتم فکر میکردم یه روزی ارزو داشتم یه یار کنارم داشته باشم الان دارم
یه بچه ی بامزه داشته باشم الان دارم
خیلی چیزهای دیگه که الان دارم یه روزی ارزوم بود
ولی همه اونا رو دارم ولی صد چندان قبل افسرده ترم
الان میفهمم خودکشی دکتر یاسمن که پدر و مادر پزشک داشت پول داشت بار خوب داشت خودش پزشک بود در واقع همه چیرهای خوب رو داشت چقدر بدیهی بود
اینجا خیلی قشنگه خیلییییی
منو پرت میکنه به 15 سال پیش روزی که اولین بار خواستم یه وبلاگ داشته باشم
اصلا ادم باورش نمیشه این هم سال گذشته
35 سالمه ...خیلیه ...
انگار خیلی از خاطراتم واسه دیروز بود
شبای که میرفتم رو پشت بوم و راه میرفتم و با خدا درد و دل میکردم
چقدر زمان زود گذشت
عین یه چشم بر هم زدن
امروز فیلم the intouchables 2011 رو دیدم ....چند تا کامنت خوب گذاشته بودن که خیلی فیلم قشنگیه
ولی اصلا فیلم قشنگی نبود ..چقدر سلیقه ها واقعا متفاوته
از نظر یکی فیلم چرتی ه ولی از نظر یکی دیگه انقدر قشنگ !!
راستش اصلا حوصله ی ادم های مغرور یا ادم هایکه فکر میکنن یه سر و گردن از بقیه بالاترن رو ندارم یعنی
میشه گفت متنفرم از این جور ادم ها !!
یه پیشرفت قشنگی که داشتم این بود
تونستم مچ افکارمو بگیرم
دیگه هر وقت افکار ناامیدانه یا منفی اومد می تونم همون لحظه خنثی ش کنم این یه تغییر عالی تو زندگی
منه
منی که همیشه تسلیم انرژی منفی بوذم
یا به قول اون خانم دکتر سالیان پیش که میگفت افکار منفی برای تو مثل عضوی از وجودت شده
امروز رفتیم پیش وکیل ....نمیدونم ولی دلم روشنه
یعنی می تونیم این همه پولی که ازمون خوردن رو بگیریم ...راستش بعضی موقع ها که بهش فکر میکنم مثل
یه رویا می مونه برام ...یه رویایی خیلی قشنگ که دوست دارم محو بشم درونش
تو درس خوندن اصلا تمرکز ندارم
نمیدونم واقعا با این موضوع باید چیکار کنم
باز میشه این در صبح میشه این شب
پ.ن)دو روزه فستینگم باهاش اوکی هستم امیدوارم کم کنم .
از بچگی با این باورها برزگ شدم که به اندازه خوب نیستم
دختر بدی ام
دوست داشتنی نیستم
این باورها باعث شدن از خیلییییی چیزهای زندگی عقب بیفتم البته نمیگم اصلا خوبی نداشتن
خوبیش این بوده از من یه زن خیلی زرنگ ساخته . ولی خب بدی هاش غلبه داره
وقتی نیلی جلوی روم یه لیست بلندبالا گذاشت که از این به بعد باید اینجوری روزهاتو بگذرونی راستش
ترسیدم
اخه ما به منطقه امن خودمون عادت داریم ولی راستشو بخوای من دیگه از این منطقه امن حالم بهم میخوره
دیگه وقتش رسیده هر جوری شده خارج از این منطقه امن(داستانم) زندگی کنم .