ماه بانو

راستش خدا از تصور اینکه من تو این آزمون قبول نشم به این اندازه نمی ترسم که بعدش من دیگه خدایی ندارم که بهش اعتماد کنم 

من از این وحشت دارم ..من نمیخوام از دستت بدم ...من نمیخوام بگم من به خدا اعتماد کردم خدا بهم امید داد ...ولی ناامیدم کرد 

نه خدا این برام خیلی سخته 

من 34 سال از بنده هات تو این راه نشدن و نکردن دیدم دیگه نمیخوام بعد 34 سال از تو هم ببینم 

تو برای من قدرت بزرگی هست که با همه ی بنده هات فرق داری 

خدا خودت بهم گفتی دست خدا بالای دست هاست 

پس خودت هم درستش کن 

به تو میسپارمش 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۰۲ ، ۰۰:۱۵
سارا

خواستم حتما ثبت کنم هیچ وقت امشب وقتی تو حموم بود و از ته دلم گریه کردم و ارامشی که بعدش 

به فلبم وارد شد و هیچ وقت فراموش نمیکنم ...هیچ وقت 

خدایا مرسی که نگاهم میکنی امشب خیلی بهت نزدیک شدم خیلیییییی

قول میدم خود بهتری از خودم بسازم خودی که این 34 سال سن رو بشوره ببره ...دستامو بگیر خیلی بهت نیاز دارم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۲ ، ۰۱:۱۸
سارا

از فردا به طور جدی می خوام خارج از داستانم زندگی کنم 

خارج از داستان یعنی: خارج از عادت های تکراری ...باورهای قدیمی ..و شیوه ی تکراری زندگی 

 

آرتام رو خیلی دوست دارم ببرم مهدکودک ..اگه آرتام رو ببرم مهدکودک خیلی راحت تر می تونم برم سرکار 

ولی قبل از همه ی اینا باید بیش فعالیشو درست کنم فردا وقت روانپزشک دارم خدا کنه یه راه حل خوب 

جلوی پام بزاره 

 

لب تابمو باز کردم یه عالمه فیلم قشنگ دانلود کنم 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۰۲ ، ۰۲:۰۲
سارا

راستش اونجوری که باید و دلم میخواد به برنامه هام مقید نیستم ولی اینکه حواسم هست فکر منفی نکنم

حال خودمو با وسواس های فکری بهم نریزم خودش جای شکر داره 

 

حالم این روزها خوبه ...نمیدونم خوب یا خنثی ولی راضی ام 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۰۲ ، ۰۱:۵۲
سارا

راستش برای اینکه خوب بشم نباید به نگرانی هام فکرهام پر و بال بدم...

امروز موفق بودم امیدوارم این روند تکرار بشه و من ...

من دیگه نگران مشکلاتم نباشم 

 

خب یکی از بزرگترین نگرانی هام خونمونه ...خونمون رو هواست و هیچی ازش معلوم نیست 

اینو سپردم به خدا 

دومیش کار پیدا کردنمه راستش با 34 سال سن و بدون سابقه کار ولی با یه عالم اعتماد به نفس و انگیزه و تلاش برای یادگیری 

 

میدونم تو کار خدا باز هم خدا دستمو میگیره ...

نمیخوام نگران باشم ...یعنی دیگه نمی تونم نگران باشم باید امیدوار باشم حداقل برای بقا 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۰۲ ، ۲۲:۵۵
سارا

این چند روز خبر خاصی نبود به جز امشب که یه برنامه ی خوب برای افسردگیم نوشتم 

از فردا به مدت یه هفته باید هر چی انرژی منفیه از خودم دور کنم 

سعی میکنم از فردا هر روز اینجا بنویسم که چقدر موفق شدم 

حرف های منفی ...صحبت در مورد ادم های سمی و ...

و از همه مهم تر فکر کردن درباره ی خونمون ...خونه ی که چندین ساله درگیر کارهای دادگاهش هستیم 

راستش حرف و فکر کردن درباره ی خونه خیلی ازم انرژی زیادی میگیره خیلیییییی

 

دیگه خبری نیست ..منم که دارم درس میخونم و امروزم دومین روز رژیمم بود که همه چی خوب پیش رفت :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۰۲ ، ۰۱:۴۶
سارا

میدونی به نظر من وقتی وبلاگت خواننده نداشته باشه یا دنیای وبلاگ نویسی مثل الان سوت و کور باشه بیشتر و بهتر ادم از ته دلش مینویسه 

دیگه نگران نیست که چی بنویسم بقیه چی نظر بدن یا ...

یادش بخیر اولین بار سال 88 وبلاگمو راه انداختم چقدر اون زمان این دنیای شلوغی بود 

هنوز اینستا و واتش اپ و این چیزا نبود

یادش بخیر 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۲ ، ۰۳:۳۹
سارا

تو این سالها چندین بار به روانشناس مراجعه کردم که اخرین بارش همین اوایل 1402 بود با قطعیت می تونم بگم دیگه هیچ وقت روانشناس نمیرم

 

عمیقا احساس میکنم تو ایران مراجعه به روانشناس اشتباست چون با 4 تا کتاب خوندن و مدرک گرفتن شدن روانشناس و میان بدون علم و اگاهی به دیگران درس زندگی میدن .

اینو با یه بار مراجعه نمیگم با 5 بار مراجعه به روانشناس های زرد میگم که راهکار درست حسابی که هیچ بلکه اصلا نحوه ی برخورد با مراجع هم بلد نیستن 

کلا ایران سرزمین ادم های با مدرک بدون علمه ...یعنی فقط مدرک میدن بدون هیچ علم و اگاهی 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۰۲ ، ۲۱:۳۷
سارا

تو این چند روز اتفاق خیلی خاصی نیوفتاد غیر از اینکه قرص های افسردگی و اعصابمو سر خود قطع کردم 

راستش خسته شدم انقدر قرص خوردم و خوب نشدم الان که دیگه 6 ماهه مداومه دارم میخورم 

تصورم این بود خوردن و نخوردنش یکیه 

ولی بعد از 4-5 روز فاجعه رخ داد وسواس فکری شدید بطوری که داشت دیوونم میکرد 

امروز احسان زود اومد خونه به طرز وحشتناکی گیر به خانوادش دادم بعدش سریع بعدش بلند شدم قرص هامو خوردم 

راستش فکر نمیکردم نخوردنش اینجوریم کنه انقدر وحشتناک

راستی سارا چی به روز خودت اوردی که اینجوری شدی؟

 

پ.ن)برم بگردم دنبال پروژه ی حسابداری خدا کنه پیدا کنم 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۰۲ ، ۰۱:۲۴
سارا

امروز تصمیم گرفتم یه پیچ اینستا برای خودم بزنم و هیچ کسی رو نزارم فالوم کنه یه صفحه کاملا شخصی فقط برای عکس های خودم 

خودم و آرتام 

سالهاست دیگه هیچ عکسی تو پیچم نزاشتم دیگه به نظرم اینستا فقط شده برای پول دراوردن فقط پیچ های کاری 

ولی من عکس ها ...عکس های لحظه ای از گذشته خیلی خوشحالم میکنن 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۰۲ ، ۲۱:۱۵
سارا